زبانحال حضرت سکینه سلاماللهعلیها از وقایع عاشورا
مرا دوباره بـبـر سوی خانـۀ پـدری پدر! پس از تو دچارم به رنج دربهدری تصدقـت بـشوم ساکـتی چرا اینقدر ببین که دخترت افتاده در چه دردسری دل سکـینۀ تو غـرق اضطراب شده بلند شو! که نماند ز غـصهها اثـری عمو کجاست ببیند که در محاصرهام چگونه من بروم خیمهگاه یکنفری؟ منی که عازم شامم غریب عالـمم و تویی که ساکن دشتی ز من غریبتری دم وداع در آغـوش خود بگـیر مـرا اگرچه؛ سایۀسر! تو هنوز همسفری تو خالق رجـز سـرخ کـربـلا هستى به من سپـرده شده بعد تو پیـامـبری کـتـاب مـرثـیـۀ مـا هـزار بـیت شده مرا دوبـاره بـبـر سوی خانۀ پـدری |